تبليغاتX

اشک نوشته


...به حرمت عشق اشک شدم... چکیدم بر دفتر عشق... برگهایش را تو میخوانی... تو

من همونم که یه روز می خواستم...

من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي
هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين هرگز كشت

(حميد مصدق)

 

از تو من پرسيدم

كه چرا...؟

به من اينگونه ستم ميراني

تو كه اين حال مرا ميداني

از چه رو نامه اشكين مرا ميخواني

و مرا

اينگونه ز خود ميراني

 

با نگاهت آنروز

تو به من فهماندي

كه دلت با من نيست

كه مرا مي راندي

 

ميروم

و خودم

اشك بر بدرقه ام مي بارم

 

و به يادت گاهي

شاخه اي شعر به لب مي كارم

 

عكس بي قاب تو را

ميگذارم به لب تاقچه اي تا گاهي

كه دلم تنگ تو شد

خانه با ياد تو احساس شود

 

و هر ازگاهي

با نگاهي پر درد

 

به تو خواهم فهماند

كه همان رانده عشقت هستم

كه تو را هيچ فراموش نكرد

 

بوسه اي را

به همراه شميم گل ياد

مي سپارم به تن خسته ي باد

نگرانم آيا

باد آن بوسه به لبهاي تو خواهد داد...؟

آري

تو همان آهنگي

كه دلم هي ميزد

كه براي غم من

دم به دم ني مي زد

 

سرمــه انــگار كشــيدست بـه چشمان خمارش

به لب انـگار كشــيدست خمــي ســرخي نارش

كار مــن شــاعـري و حـسرت كامش شده انگار

ولي انگار كه او دلبري و كام ندادن شده كارش


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
ashkneveshte.Blogfa.Com