تو رفته اي
تو از همين اطراف رفته اي
و من هر روز
به اميد ديدن تو، از خواب، بيدار نميشوم
به شوق تو
از آن عطري كه گفتي خوب است، نميزنم
همان لباسي را كه در شب تولدت
براي خودم خريدم
و تو از آن تعريف كردي
براي ملاقات با تو، نميپوشم
و هر روز صبح صورتم را
براي ديدن تو، تيغ نميزنم
چون تو هنوز
تازه رفته اي...

مادر ســخن از گــذشته ها را کم کن
حرف از گل عشــق و خوبی عالـم کن
با ايــنكه پــدر زدســت مــا رفــت ولي
دست تنها تو خودت اين پسرت آدم كن
سر سجاده عشقت كه نشستي به سحر
سر آن سجده ي آخر تو مرا يــادم كن
با نگاهي پر لبخند و دعا وقت خروج
مهرباني كن و آن روز مرا شـــادم كن
گرچه پژمرده شدم زِ اين همه تنهايي
باغبـــاني كــن و با خـــون دل آبادم كن
گشتـه ام دربـــدر محبس تــاريك گناه
سـنـد مـادري بـگـــذار و آزادم كــــن

در آخر هم یک چهار خطی(رباعی)
برای مریم که جایش در نوشته های این پست به شدت خالیست
يــك بـار به آن چشـم بزن ســرمه كـه مـن مست شوم
من به شـوق لبــت اي يـار سراپا هــمه يــكدسـت شـوم
يك بار بـه گيسوي خودت رنگ شب آبي پررنگ بزن
تا من ز نگاهي به رخت در پي تو راهـي بن بــست شوم