تبليغاتX

اشک نوشته


...به حرمت عشق اشک شدم... چکیدم بر دفتر عشق... برگهایش را تو میخوانی... تو

آخرين اشك نوشته...


+ نوشته شده توسط اشک در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

 

تقديم تو باد

هر چه دارم همه را خواهم داد

جانم به فدايت

هرچه جانم همه را خواهم داد

در عشق تو چيست

آن چه محتاج به آن خواهم شد

جز تو من هيچ نخواهم

هر چه خواهي تو، همان خواهم شد

عزيزان سلام

بعد از حدود يك ماه سري به وبلاگ ميزنم

و با شرمندگي كامنت هاي دوستان را مي خوانم

نمي دانم با چه رويي باز هم بنويسم و بخواهم كه

شما عزيزان، نوشته هاي من را بخوانيد و نظرتان را بگوييد. ولي

روي من بيشتر از اين صحبت هاست و باز هم مينويسم و .....

خبر خوب

بدون مقدمه:

اينجانب عليرضا فكري

فرزند عباس

به شماره شناسنامه 21555

كه در تاريخ 6 مهر 1365

در تهران متولد شده ام

در تاريخ 5 دی ۱۳۸۶

بر سر سفره عقد نشستم

البته:

حالا كو تا عروسي...

جديد

امشب بـه ســرم هواي يــارم زده است

بـر ديده هـوس، روي نگارم زده است

امشب كــه زحـالش خبري نيست مـرا

باد آمده از ســـايه كنـــــارم زده است

امشب ز فــــراغ روي ماهش زخمـــي

بـــر اين دل تنــگ بـي قرارم زده است

فردا كه رسد بر ســـر من خواهد ديد

ديشب غمش از حنجره دارم زده است

 


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
من همونم که یه روز می خواستم...

من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي
هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين هرگز كشت

(حميد مصدق)

 

از تو من پرسيدم

كه چرا...؟

به من اينگونه ستم ميراني

تو كه اين حال مرا ميداني

از چه رو نامه اشكين مرا ميخواني

و مرا

اينگونه ز خود ميراني

 

با نگاهت آنروز

تو به من فهماندي

كه دلت با من نيست

كه مرا مي راندي

 

ميروم

و خودم

اشك بر بدرقه ام مي بارم

 

و به يادت گاهي

شاخه اي شعر به لب مي كارم

 

عكس بي قاب تو را

ميگذارم به لب تاقچه اي تا گاهي

كه دلم تنگ تو شد

خانه با ياد تو احساس شود

 

و هر ازگاهي

با نگاهي پر درد

 

به تو خواهم فهماند

كه همان رانده عشقت هستم

كه تو را هيچ فراموش نكرد

 

بوسه اي را

به همراه شميم گل ياد

مي سپارم به تن خسته ي باد

نگرانم آيا

باد آن بوسه به لبهاي تو خواهد داد...؟

آري

تو همان آهنگي

كه دلم هي ميزد

كه براي غم من

دم به دم ني مي زد

 

سرمــه انــگار كشــيدست بـه چشمان خمارش

به لب انـگار كشــيدست خمــي ســرخي نارش

كار مــن شــاعـري و حـسرت كامش شده انگار

ولي انگار كه او دلبري و كام ندادن شده كارش


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
تازه هايم...

تو رفته اي

تو از همين اطراف رفته اي

و من هر روز

به اميد ديدن تو، از خواب، بيدار نميشوم

به شوق تو

از آن عطري كه گفتي خوب است، نميزنم

همان لباسي را كه در شب تولدت

براي خودم خريدم

و تو از آن تعريف كردي

براي ملاقات با تو، نميپوشم

و هر روز صبح صورتم را

براي ديدن تو، تيغ نميزنم

 

چون تو هنوز

تازه رفته اي...

جديد

مادر ســخن از گــذشته ها را کم کن

حرف از گل عشــق و خوبی عالـم کن

با ايــنكه پــدر زدســت مــا رفــت ولي

دست تنها تو خودت اين پسرت آدم كن 

سر سجاده عشقت كه نشستي به سحر

سر آن سجده ي آخر تو مرا يــادم كن

با نگاهي پر لبخند و دعا وقت خروج

مهرباني كن و آن روز مرا شـــادم كن

گرچه پژمرده شدم زِ اين همه تنهايي

باغبـــاني كــن و با خـــون دل آبادم كن

گشتـه ام دربـــدر محبس تــاريك گناه  

سـنـد مـادري بـگـــذار و آزادم كــــن

جديد

 

در آخر هم یک چهار خطی(رباعی)

برای مریم که جایش در نوشته های این پست به شدت خالیست

 

 

يــك بـار به آن چشـم بزن ســرمه كـه مـن مست شوم

من به شـوق لبــت اي يـار سراپا هــمه يــكدسـت شـوم

يك بار بـه گيسوي خودت رنگ شب آبي پررنگ بزن

تا من ز نگاهي به رخت در پي تو راهـي بن بــست شوم


+ نوشته شده توسط اشک در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
ماه منحني...

تورو به جايي ميبرم

من تورو فقط براي 5 دقيقه

نه 10 دقيقه

شايدم يه رُبع به اونجا ميبرم

از ساعت 12 شب به بعد

وقتي كه اونجا فقط سياهه

فقط سياه

هيچ صدايي هم نمياد

فقط صداي جيرجيرِ جيرجيركها و

صداي همخوابگي درختها و

صداي هوا

گربه هم اونجا نيست تا

با اون چشاي ونگ زدش مارو نگا كنه و

دور ما بچرخه

اونجا در همه خونه هارو ميزنيم و

از همه امضا ميگيريم كه بخوابن

اين جوري مطمئن ميشيم كه همه خوابن و

يه دفه يكي از جلومون سر در نمياره

ميبرمت يه جا كه

زمينش پر پله و صندلي و

ديوارش پر پنجره و

هواش يه خورده كم... باد داشته باشه

تا هر جا خواستيم بشينيم و

هر جا خواستيم از پنجره بيرونو ببينيم و

نه گرممون باشه نه سرد

اونجا ميتونيم بي هوا چشمامونو ببنديم و

بعد همونجا...

اونجا از جلوي آسانسور خونه ي شما بهتره

گل

قسم به غنچه هاي نيمه باز

به اين دل غمين و پُر زِ راز

به راههاي پر خم و دراز

به كوههاي پر فراز

 

تورا به آن خرابه هاي دور

به آن زمين بي عبور ميبرم

قسم به آن زمان كه با توأم...!

تورا به روياي دور ميبرم

 

تورا به آن كلبه ي بي كنار

كه در ميان جنگل است ميبرم

به آن طبيعت پر از سكوت

تو را كشان كشان و مَست ميبرم

 

قسم به تك تك ستاره ها

يك سفر تو را به ماه ميبرم

به آسمان شب قسم تورا

همسفر با نگاه و آه ميبرم

 

قسم به اشكهاي روي صورتم

تورا به سرزمين خنده ميبرم

تورا به همراه يك نسيم

سوار بال يك پرنده ميبرم

 

سفر به ابتداي آسمان شب

سفر به امتداد حس مبهمي

سفر به امتحان آغوش عشق

سفر به انتهاي ماه منحني


+ نوشته شده توسط اشک در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 8 قبل از ظهر |
...

خواستم از پاييز بنويسم، ولي پاييزو نميبينم...

پاييز رسيده..؟

پس كو..؟ چرا باران نميبارد..؟

چرا باران نميبارد..؟

چرا آن ابر پاييزي

به روي ما نميبارد..؟

چرا هنوز سرد نشده، چرا سرما نميايد..؟

چرا سرما نميايد..؟

چرا آن سوز پاييزي

كه از آن دور ميايد

به سمت ما نميايد..؟

كجان برگاي زرد، چرا برگي نميريزد..؟

چرا برگي نميريزد..؟

به زير پاي آدمها

خبر از خش خش برگي

كه از زردي نميريزد

ولي پاييز تكراريه، بارون تكراريه، سرما تكراريه،

ريختن برگها تكراريه، دوباره زرد تكراري...

دوباره زرد تکراری

بگو در سر چه ها داری..؟

بگو از پشت آن ابرت

به روی ما چه میباری..؟

 

به روی ما چه میباری..؟

که دل غمگین غمگین است

بگو در پشت منظرها

به روی تپه خاکی

کنار سرو غمگینت

چه میکاری چه میکاری...؟

 

گل شب بوی بارانی...!

تو از باران چه میدانی..؟

بگو آن برگ زردت را

هوای پر ز ابرت را

كجا خواهي بري روزي

هواي سرخ و سردت را

 

دوباره سردي پاييز

نگاهي ميشود لبريز

كنار سرخي گونه

فقط دانم در اين سرما

قلم هم ميشود آويز

پاييز

يه شعر به سبك پست قبليم نوشتم...

احتمالا اگه روزي خواستم توي يه دفتر

بنويسمشون با هم قاطيشون ميكنم...

 

سلام گل مريم من، عجيب دلم تنگه برات

ميخوام برات نامه بدم، نگا كنم توي چشات

ميخوام برات گريه كنم، بازم يه شعر نو بگم

عكس تورو نگا كنم، به كاغذم از تو بگم

ساعت داره بهم ميگه، اينا همش حرفه روآب

به ساعتم ميخوام بگم، باطريت تموم شده بخواب

كاشكي ميشد بهت بگم، عشقو تو ياد من دادي

پاشم برم عطر بزنم..؟ عطري كه تو به من دادي

كاشكي ميشد اسم منو، تو دفترت جا بذاري

گوشه برگ دفترت، اون بالا يه تا بذاري

يه چيز ميگم نه نگيا، عادت كنم به بودنت..؟

وقتي بازم تنها شديم، راضيت كنم ببوسمت

مياي بريم تو آسمون، ابرارو نقاشي كنيم..؟

وقتي تموم شد كارمون، با ابرا آب پاشي كنيم

مياي بريم تو قصه ها، پاييزو آبي بكنيم..؟

زردي ديگه بسه آخه، بايد يه كاري بكنيم

نامه ديگه آخرشه، حرفي نمونده بزنم

پاشم برم بسه ديگه، قدم تو كوچه بزنم

آخرشم دو تا چهار خطي (رباعي) دارم...

 

گر بوسه دهی قول دهـم کــه گــریه حــالــم نشــود

از دوری چشـــمان تــو ای دوســـت مجــالــم نشــود

من قول دهم که وقـت رفـــتن پـــی تو آب بپاشم یارا

تو بوسه بده، قول دهم از غم تو شکسته بالم نشــود

 

بگـذار كـه يـك لحظه نگـاهت بكنم، بعد برو...

يـك بوسـه از آن لبـان پاكـت بكنـم، بـعد بـرو...

بگذار كه يك ثانيه در بوسـه تـو غــرق شوم...

بگذار كه در بازي لبها خرابت بكنم، بعد برو...


+ نوشته شده توسط اشک در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |
هی... ببین منو... با توام...!!!

بهت میگم دوسِت دارم، خرابتم من بدجوری

بهت میگم خاطرخواتم، یه جور خیلی ناجوری

بهت میگم هرجور شده، دستتو میگیرم میرم

میبرمت یه جای دور، اونجا از عشقت میمیرم

بهت میگم دلم میخواد، برات یه کاری بکنم

برات بشم آخر عشق، با دریا همکاری کنم..؟

بهت میگم اگه بخوای، برات یه کاری بکنم

یه تیکه از آسمونو، واسه تو گل کاری کنم..؟

بهت میگم میای با هم، یه کار جالب بکنیم..؟

ماهو بریم بر داریمو، جاش تورو غالب بکنیم..؟

بهت میگم میای بریم، به آسمون سر بزنیم..؟

بیا قرار باشه باهم، دل و به دریا بزنیم

بهت بگم یه آرزو..؟ ندیدم هیچکس بکنه

کاشکی میشد خدا بیاد، مارو با هم صیغه کنه

بهت میگم دیدم خدا، اسمتو تو خوبا نوشت

میگم میای ماه عسل، یه سر با هم بریم بهشت..؟

بهت میگم خداکنه، بازم با هم تنها بشیم

میای یه روز با هم بریم پر بکشیم، رها بشیم..؟

بهت میخوام خیلی چیزا، بگم ولی واژه کمه

آخریشم بهت بگم، دوست دارم یه عالمه


+ نوشته شده توسط اشک در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 12 بعد از ظهر |
به سوی شمال...

 

بنام تو که از هم دوریم

 

 

پشت اين جاده پس از كوه

 

دو سه فرسخ راهي

 

آسمان شرجي و زمينش خيس است...

 

 

 

داغ خورشيد نفس ميبرد از هر عابر

 

كوه از دور تماشاگه اين راز است

 

دل هر رهگذري درياييست

 

دست خورشيد نوازشگر روياي من است

 

كه به من ميگويد:

 

 

 

پشت اين جاده پس از كوه

 

دو سه فرسخ راهي

 

آسمان شرجي و زمينش خيس است...

 

 

 

پشت هر پنجره اي آفتاب ميتابد

 

هر حياتي گل شب بو دارد

 

صورتكها همه مرطوب

 

كوه ها عطر شقايق دارد

 

روي هر شيرواني

 

پرستوها، همه پروازكنان ميرقصند

 

گل آفتابگردانها هم

 

مست خورشيد هستند

 

با خودم ميگفتم:

 

 

 

پشت اين جاده پس از كوه

 

دو سه فرسخ راهي

 

آسمان شرجي و زمينش خيس است...

 

 

 

در ميان اين شهر

 

بين اين همه زيبايي

 

در دهي بالاتر، دو سه پيچ و دو سه كوچه

 

دو سه در آن ور تر ويلايي

 

ساكنش عشق من است

 

مريم رويايي

 

 

 

همه گلهاي زمين خشك شده

 

دلم از دوري او تنگ شده

 

 

 

صوتي از دور صدا ميكندم:

 

 

 

پشت اين جاده پس از كوه

 

دو سه فرسخ راهي

 

آسمان شرجي و زمينش خيس است...

 


+ نوشته شده توسط اشک در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
خیلی درگیرم...

دوستان سلام

 

قبل از هر چيز از شما به خاطر

 

نظرهاي قشنگتون تشكر ميكنم

 

يه چند وقته خيلي سرم شلوغ شده

 

با عرض شرمندگي بايد بگم كه

 

ديگه خيلي كم ميتونم به شما سر بزنم

 

احتمالا دير به دير بروز شم

 

اگر بروز شدم و شمارو مطلع نكردم

 

از همين جا از شما معذرت ميخوام...

 

و يك آرزو:

 

دوستانم،

 

براي تمامي لحظات شادي و غم

 

خدا نگهدارتان...

 


+ نوشته شده توسط اشک در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 12 بعد از ظهر |
یه E mail عاشقانه...

 

به نام خالق تو...

 

 

 

سلام عزیزم...

 

دیشب یه دفه یاد یه بیت افتادم که چند سال پیش توی یکی از نوشته هام نوشتم...

 

هی داشتم اونو واسه خودم زمزمه می کردم...

 

حالم یه جوری شده بود...

 

مثل اون موقع ها شده بودم...

 

مثل همون موقع ها رفتم یه کاغذ برداشتم و شروع کردم...

 

البته اون وقتا بهتر می نوشتم...

 

 

 

من اگر عاشقم دست خودم نیست...

 

عاشقی معجزه ی زندگی است...

 

 

 

روی قلبم جاریست، ذره ذره این شعر

 

که اگر در خوابم با تو دیدم خودم خود را... بگم این رویا نیست...

 

نتوانم که بگویم بی تو، لب این باغچه ی تنهایی، جای تو...

 

جای تو بس خالیست...

 

یا بگویم با تو، چه صفایی دارد گذر از باغچه ی تنهایی...

 

 

 

چه هوایی ..

 

چه نسیمی..

 

شاپرکها همه در وسوسه ی لمس تواند...

 

آن طرف زنبوری، که چه خسته، در طلب شهد تو است...